دوست پسر
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 6:57
امروز یه دوست پسر به اسم طاها پیدا کردم. با هم تو اتوبوس دوست شدیم. پسر خوبی بود. ول کن نیود بس که سوال می کرد و نظرم رو درمورد مسائل مختلف می پرسید. اصلا نفهمیدم کی رسیدم خونه. دوست داشتنی بود خیلی. وروجک مدام می پرسید شما بچه بودین فلان، شما بچه بودین بیثال. مطمئنم وقتی بزرگ شه، پسر باوقاری میشه ب
حکمت
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 6:57
به زودی یه عروسی داریم تو فامیل. داشتم لباسهام رو ست میکردم. یه مانتو جلوباز داشتم که از روزیکه خریدم تو کمد بود ولی حالا با لباسام طوری هماهنگه انگار اصلا باهم خریدمشون!! زندگیم همینطوره فقط باید صبرکنین تا حکمت بعضی چیزا رو بفهمینراستی یادم رفت بگم تو ملاکای ازدواجم باید شرایط جدیدی رو لحاظ کنم که
لبخند
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 6:57
واسه یه کار اداری رفته بودم جایی، یه خانمی رو دیدم که میگفت از همکلاسیامه. حتی یادش بود که من کلاس پنجم تو کدوم کلاس بودم. البته چهره اش بنظرم آشنا میومد ولی خب محال بود که به خاطر بیارمش. یه همکلاسی از دوران مدرسه!! خیلی گذشته خب. ولی از حق نگذریم خیلی تحویل گرفت و سعی کرد کارم رو راه بندازه. جالب
خداحافظی
-
تاریخ: 1396/5/17 ساعت: 6:57
این وبلاگ برای دریافت نظرات خوانندگان درمورد دستنوشته های نویسنده آن ، طراحی شده است . شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ، نوشته های شخصی نویسنده می باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.نسیم
خیال
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 22:49
فایده روزهای رفته و چند تارموی سفید شده این بود که دانستم لاجرم هر کسی که شعر می نویسد ، خود از شعر بویی نبرده است و هرکس که لاف مهر می زند، لاجرم در بند مهرورزی نیست.xa0 +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa023:51xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0
یاعلی
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 22:49
حالا که دیگه مطمئن شدم که از ابتدا در خیالات خودم سیر می کردم و هیچ چیز اونطور که من خیال میکردم نبوده، باید قبل از اینکه رمقم رو بیشتر از این از دست بدم، راه بیفتم و برم. +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa020:5xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0
تهوع
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:23
من یکی، از دیدن زیادچیزی که میدونم مال من نیست، حالت تهوع میگیرم. مثل اونروز که رفته بودم موزه جواهرات. وقتی بیرون اومدم از موزه فقط حالت تهوع داشتم. +xa0نوشته شده در xa0سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa022:23xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0
آرامش
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:23
این وبلاگ برای دریافت نظرات خوانندگان درمورد دستنوشته های نویسنده آن ، طراحی شده است . شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ، نوشته های شخصی نویسنده می باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.نسیم
آرام
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:23
تازگی ها یک دوست جدید کشف کرده ام. دختری مهربان،صمیمی و باهوش. کنارش که هستم، آرام میشوم. هرچند مدتهاست که به آرامشگری کسی دلخوش ندارم. +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa022:4xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0
ساعت صفر
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 22:23
وقتی ساعت عمرت صفرمیشه، یعنی دیگه وقتش که همه ی وسایل اضافه رو از تو خونت بریزی بیرون تا بتونی اوج بگیری. +xa0نوشته شده در xa0جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa020:40xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0
مرگ
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 7:23
داره اذان میده. دیروز صبح همین موقع یکی از اقواممون از دنیا رفت. دیروز غروب که برگشتم فهمیدم. دیده بودمش، همین چندوقت پیش تو گیرودار فوت پدر چندباری با پسر بزرگش اومده بود خونمون. زن نازنینی بود. هنوز عمق غمی سنگین رو گوشه چشمهای خسته ش به خاطر دارم. زن نازنینی بود، خدا رحمتش کنه. +xa0نوشته شده در x...
بحران
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 7:23
دچار بحران عجیبی به نام زندگی شدم!.فکر می کنم ما همون آدمهای رانده شده از بهشتیم که فقط تعداد اسباب بازیهامون بیشترشده و فرمشون تغییر کرده، همین. +xa0نوشته شده در xa0یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa04:12xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0
سبکی
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 7:23
آخ اگه یک روز میشد با خدا یه قرار ملاقات داشته باشم. وای فکرش رو بکن. مطمئنم اول یه دل سیر نگاش میکردم. بعدش کلی گله و زاری و تو آخر بغلش میکردم و بلندبلند واسه تک تک لحظاتی که رنج کشیدم و یا شاهد رنج عزیزانم و حتی دیگرانی که نمی شناسمشون بودم گریه می کردم. این آخری انقدر جواب میده که خدا میدونه. غم
خروس
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 7:23
این وبلاگ برای دریافت نظرات خوانندگان درمورد دستنوشته های نویسنده آن ، طراحی شده است . شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ، نوشته های شخصی نویسنده می باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.نسیم
غرور-یابو
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:23
یه زمانی چقدر احساساتی بودم. شنیدن صدای طرد شدن برام مثل صدای شکستن شاخه ی سبز یه درخت بود. رنج می کشیدم. اما حالا پوستم کلفت شده. هرچند هنوزم ته دلم یه چیزی فشرده میشه که نمیدونم چیه، شاید ته مونده ی لطافتی که یه روزی به وفور وجود داشت و حالا شده عین دریاچه ارومیه و روز به روز بیشتر آب میره. به خود
رفتن
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:23
این وبلاگ برای دریافت نظرات خوانندگان درمورد دستنوشته های نویسنده آن ، طراحی شده است . شایان ذکر است که تمام مطالب این وبلاگ، نوشته های شخصی نویسنده می باشد و استفاده از مطالب آن با ذکر منبع بلامانع می باشد.نسیم
گل
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:23
xa0خداییش الان که فکر می کنم می بینم واقعا آدم دهن صاف کنیم!xa0xa0. به هرحال هر گلی، خاری داره دیگه. خواستم با یه دوست برم بیرون، طفلی به غلط کردن افتاد. البته خودم بیشتر شرمنده شدم. بماند. داشتم چی میگفتم: آهان من خیللللی گلم +xa0نوشته شده در xa0شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa00:8xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa...
ماه مبارک
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:23
دلم میخاد ماه رمضون زودتر تموم شهxa0. من وقتی گشنمه فقط میتونم دراز بکشم و خیالبافی کنم. همین، شارژی برای انجام کارای دیگه ندارم. کلا سیستم همیشگی یه جورایی بهم میخوره. خب البته این خودشم بد نیست. خرق عادت خوبه ولی دیگه یه ماه خیلیه +xa0نوشته شده در xa0شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa01:11xa0 توسطxa0نسیم...
حماقت
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:23
رفتم مطب دکتر، میگه: گوشیت رو خاموش کن، واسه دستگاهها مضره. میگم: منتظر تماسم. میگه: مگه کیه که اینقدر مهمه؟ میرم تو فکر.. +xa0نوشته شده در xa0شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa020:20xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0
سکوت
-
تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 23:23
میگه: چرا زود رفتی؟. خواستم بگم: مگه برای دیدن من اومده بودی که دیر یا زود، بودن یا نبودنم مهم باشه، اما مثل همیشه فقط سکوت کردم. +xa0نوشته شده در xa0شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa020:23xa0 توسطxa0نسیمxa0 |xa0