آخ اگه یک روز میشد با خدا یه قرار ملاقات داشته باشم. وای فکرش رو بکن. مطمئنم اول یه دل سیر نگاش میکردم. بعدش کلی گله و زاری و تو آخر بغلش میکردم و بلندبلند واسه تک تک لحظاتی که رنج کشیدم و یا شاهد رنج عزیزانم و حتی دیگرانی که نمی شناسمشون بودم گریه می کردم. این آخری انقدر جواب میده که خدا میدونه. غم پدر برای من اینطور سبک شد. توی بیابونی که دوستش داشتم. انقدر جیغ زدم و گریه کردم که .. بگذریم. برای تک تک لحظه هایی که دیدم، ترسیدم و فقط خیره نگاه کردم گریه کردم. فریاد زدم. تمام سر و صورتم ورم کرده بود اما قلبم آروم شده بود. انگار همه ی صحنه هایی که رنجم میدادن با فریاد و گریه از من بیرون رفته بودن. سبک شدم.
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی