یه زمانی چقدر احساساتی بودم. شنیدن صدای طرد شدن برام مثل صدای شکستن شاخه ی سبز یه درخت بود. رنج می کشیدم. اما حالا پوستم کلفت شده. هرچند هنوزم ته دلم یه چیزی فشرده میشه که نمیدونم چیه، شاید ته مونده ی لطافتی که یه روزی به وفور وجود داشت و حالا شده عین دریاچه ارومیه و روز به روز بیشتر آب میره. به خودم قول دادم که وقتم رو واسه آدمایی که به هر دلیل، عقده های روانی، مرگ-درد غرور یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای طردم می کنن تلف نکنم. دنیای من با آدمای مهربونیه که وقتی نگاشون میکنم، چشماشون از شوق میدرخشه. وقتی بهشون لبخند می زنم با لبخندی شیرین پاسخ میدن. نه آدمای خاکستریی که وقتی میرم طرفشون به این فکرمی کنن که چطور خود نداشته شون رو بذارن طاقچه بالا. و با یه توجه کوچیک غرور-یابو برشون میداره. بی خیال بابا. بیاین پایین.
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی