باران
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 19:37
بارانی خاطرم را به نگاه مهربان او سپرده ام..
لاک پشت
-
تاریخ: 1395/8/10 ساعت: 19:37
تازگی ها دارم جهان را به طرز متفاوتی از گذشته ادراک می کنم. گویی لاک پشتی هستم که هزاران سال از عمرش گذشته است..
عشق دلیل نمی خواهد..
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 7:19
صراحت را دوست دارم، چراکه نوعی سادگی ست.بی ابهام و روشن. شهامت را دوست دارم، چراکه نوعی وقار است در سطحی متعالی. عشق را دوست دارم، چراکه نوعی دگرگونی ست، نوعی رهایی از خود و دوست داشتنی فراتر از روزمرگی ست. گاه حتی زخم خوردن را هم دوست داشته ام، چرا که نوعی احساس قدرمند زنده بودن است..
بهای زندگی...
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 5:03
می ترسم،از حقیقتی که آنرا نمی دانم می ترسم.از ملایمت ابرهای بیکاره می ترسم. بیا مانند آن رویا که به بیماری کابوسی دهشتناک دچار بود،بیا و دستان مرا بگیر. شاید تنها مرگ پلی باشد میان من و تو. اگر اینچنین است من زندگی را به بهای چشمان توخواهم فروخت...
چون يك بادبادك،بدون نخ هاي تعلق در آسمان خيال جاري ام
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 5:03
امروز و اين ساعت به روياي خويش جاني دوباره بخشيده ام. حضور قانوني خويش در رگه هاي روشن ضمير اين روز خاموش از تمام منيت هاي سرد و عبوس ديروز را احساس مي كنم. بيا جاري شو به مثابه ي تمام لبخندهاي برخواسته از عدم تعلق...
روزهای با هم بودنمان...
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 5:03
برای تمام روزهای با هم بودنمان که در میان تپه ماهورهای معنویت گذشت، برای تمام سفرهایمان دلتنگ خواهم بود. زمانxa0آرام و بی وقفه از کنار ما گذشت و تلخ و شیرین بودنمان را به خاطره بدل کرد. هرگز فراموشت نخواهم کرد چراکه با تو، آری تنها با تو شهامت خواندن آوازهای سرزنده ی جوانی را در زمستان پوشیده از برف...
برای او که می داند و ما نمی دانیم.
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 5:03
xa0 از تو سپاسگزارم مهربانم که در تاریک ترین ثانیه های غم و درد مرا به حال خود رها نساختی..
مسافر
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 5:03
مسافر از اتوبوس پیاده شد چه آسمان تمیزی و امتداد خیابان غربت او را برد..
خداحافظ
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 5:02
دارم برای همیشه می روم.بی خداحافظی. زندگی بدون تغییر نوعی مرگ تدریجی ست..
من
-
تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 5:02
کمی خسته شده ام. اینجا همه چیزش از هوا گرفته تا تنهایی متفاوت است..