واسه یه کار اداری رفته بودم جایی، یه خانمی رو دیدم که میگفت از همکلاسیامه. حتی یادش بود که من کلاس پنجم تو کدوم کلاس بودم. البته چهره اش بنظرم آشنا میومد ولی خب محال بود که به خاطر بیارمش. یه همکلاسی از دوران مدرسه!! خیلی گذشته خب. ولی از حق نگذریم خیلی تحویل گرفت و سعی کرد کارم رو راه بندازه. جالب نیست. من که اصلا هیچ خاطره ای ازش نداشتم. موقع رفتن دستای هم رو محکم فشاردادیم، یه خداحافظی گرم. من که هروقت مهربونی از غریبه ها ببینم، اسمش رو میذارم لبخند خدا. خیلی لبخند خدا شیرینه.
یه لبخند دیگه ام دیدم که البته لبخند بنده خدا بود این. یه پسر چشم آبی از اینا که از دخترا بیشتر به خودشون میرسن. از این یکی فقط گذشتم، همین
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:7 توسط نسیم |
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی
تاريخ: سه
شنبه
17 مرداد
1396 ساعت: 6:57