
تازگی ها دارم جهان را به طرز متفاوتی از گذشته ادراک می کنم. گویی لاک پشتی هستم که هزاران سال از عمرش گذشته است.....
ادامه مطلب
می ترسم،از حقیقتی که آنرا نمی دانم می ترسم.از ملایمت ابرهای بیکاره می ترسم. بیا مانند آن رویا که به بیماری کابوسی دهشتناک دچار بود،بیا و دستان مرا بگیر. شاید تنها مرگ پلی باشد میان من و تو. اگر اینچنین است من زندگی را به بهای چشمان توخواهم فروخت......
ادامه مطلب
برای تمام روزهای با هم بودنمان که در میان تپه ماهورهای معنویت گذشت، برای تمام سفرهایمان دلتنگ خواهم بود. زمانآرام و بی وقفه از کنار ما گذشت و تلخ و شیرین بودنمان را به خاطره بدل کرد. هرگز فراموشت نخواهم کرد چراکه با تو، آری تنها با تو شهامت خواندن آوازهای سرزنده ی جوانی را در زمستان پوشیده از برف یافتم و برای اولین بار خودم را فریاد زدم، آنقدر بلند که تمام رنج هایم در شریان های هوا جاری شد و آنچه ماند سبکی ادراک پرنده بود. برای تمام مهربانی ها، شادی ها و دوستی هایت سپاس. صداقت، پاکی و مهربانیت را هرگز از یاد نخواهم برد...برای زهرا نیکنام ...
ادامه مطلب