
دنیا یه جوری شده انگار خوابیدی و داری همه چی رو خواب می بینی. از اون مدل خوابایی که نه میشه اسمشو گذاشت رویا و نه کابوس. یه چیز درهم برهمی از حکایت تاریک و روشن خیابون محلزندگیم که پای ثابت بیشتر خوابامه. عجیبه که همیشه خوابایی که توشون تنهام،درست از در خونه م شروع میشن. در رو می بندم، میام توی خیابون، گاهی تاریکه و چراغهای خیابون بالایی رو می بینم و گاهی اصلا معلوم نیست چه وقت روزه. همیشه هم معلومه برای چی میرم بیرون. درست مثل بیداری که از بی هدف پرسه زدنبدم میاد. ...
ادامه مطلب
تازگی ها دارم جهان را به طرز متفاوتی از گذشته ادراک می کنم. گویی لاک پشتی هستم که هزاران سال از عمرش گذشته است.....
ادامه مطلب
امروز و اين ساعت به روياي خويش جاني دوباره بخشيده ام. حضور قانوني خويش در رگه هاي روشن ضمير اين روز خاموش از تمام منيت هاي سرد و عبوس ديروز را احساس مي كنم. بيا جاري شو به مثابه ي تمام لبخندهاي برخواسته از عدم تعلق......
ادامه مطلب