از حقیقتی که آنرا نمی دانم می ترسم.
از ملایمت ابرهای بیکاره می ترسم. بیا مانند آن رویا که به بیماری کابوسی دهشتناک دچار بود،
بیا و دستان مرا بگیر. شاید تنها مرگ پلی باشد میان من و تو. اگر اینچنین است من زندگی را به بهای چشمان تو
خواهم فروخت...
برچسب: بهای زندگی,رمان بهای زندگی,بهای بلیط قطار زندگی,
نویسنده: نرگس مرادی