دنیا یه جوری شده انگار خوابیدی و داری همه چی رو خواب می بینی. از اون مدل خوابایی که نه میشه اسمشو گذاشت رویا و نه کابوس. یه چیز درهم برهمی از حکایت تاریک و روشن خیابون محل زندگیم که پای ثابت بیشتر خوابامه. عجیبه که همیشه خوابایی که توشون تنهام، درست از در خونه م شروع میشن. در رو می بندم، میام توی خیابون، گاهی تاریکه و چراغهای خیابون بالایی رو می بینم و گاهی اصلا معلوم نیست چه وقت روزه. همیشه هم معلومه برای چی میرم بیرون. درست مثل بیداری که از بی هدف پرسه زدن بدم میاد.
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی