این روزا خوندن زندگینامه آدمهای معروف شده یکی از سرگرمیهای جذاب من. از هنرپیشه های مطرح جهانی تا شاخهای نوین اینستاگرامی. برام جالبن. اهل علم و ادب که یک عمر لابه لای صفحات کتابها دمخورشون بودیم به کنار. اما این مدرنیته ی سوار بر دوش آدمهای عادی مثل من، اینروزها برام خیلی جذاب شده. از الویس پریسلی تا مایکل جکسون و مرلین مونرو و لیلا پهلوی و غیره. برام جالب بود که این افراد به ظاهر همه چی تمام که مجمع خوبیهای جهان بودن از زیبایی و شهرت و ثروت و اون آخری از تحصیلات هم، چطور همگی در جوانی از دنیا رفتن و همگی با بیماریهای مختلف و بعضا افسردگی حاد منجر به خودکشی. مگه یه آدم از زندگی چی میخواد که اینا نداشتن. نمیدونم چرا مدام این جمله ی سهراب توی سرم می پیچه که دل خوش سیری چند. انگاری روباه شازده کوچولو درست میگفت که همیشه یه پای بساط لنگه...
پ.ن: هرچی بیشتر توی زندگی این آدمها می کاوم، بیشتر تنهایی چهره غمگین و معصوم آدمی رو توی هیاهو پیدا می کنم که رفته یه کنجی و گوشهاش رو گرفته که از صدای کر کننده ی بیرون لحظه ای در امان باشه. من پشت چهره ی همه ی اونایی که حتی توی لایوهای خفنشون تظاهر به بی قیدی کامل می کنن، معصومیت عجیبی دیدم که من رو می ترسونه. انگار هرچی به عددای سنم اضافه میشه، فاصله م با کودکی که روزی به قول سهراب توی کوچه ی سنجاقکها گمش کردم کمتر و کمتر میشه و این مثل بیدارشدن توی یه صبح سرد و بارونزده ی زمستونی همونقدر که میتونه هیجان آور باشه، میتونه کشنده هم باشه.
برچسب:
نویسنده: نرگس مرادی